غم مبهم
به نام خدا
ای همسفران ره یافته !
زمانی که تمام درها را بسته می بینید …
زمانی که در اندوهی بزرگ دست وپا می زنید …
زمانی که روح بزرگ شما ، تسلیم امیدواری ها نمی شود …
زمانی که غمی مبهم قلب و روحتان را می آزارد…
آن زمان…. دم دمای غروب است . کنار پنجره نشسته ای . زانوی غم را در بغل گرفته ای و چیزی در درونت سنگینی می کند! احساس می کنی
غم عالمی بر جانت ریخته است وروح حساست را سخت آزار می دهد .این احساس همیشه توست .وقت و بی وقت دلت می گیرد و غم به جانت
می ریزد .
به این درو آن در می زنی . مونسی و همدمی ،یاری و سنگ صبوری را جستجو می کنی . کجاست آن معلمی کهدوستش داری و می خواهی در
کنارش باشی تا برایش حرف بزنی وبرایت حرف بزند؟ کجاست آن دوست صمیمی که دل به حضورش همواره خوش داری ؟ کجایند مونسها ؟ کجاست آن مونس و همدمی که تسکین دهنده درد درونت باشد ؟
نیست ! نیستند ! هیچکدام نیستند ! هر کدام در گوشه ای به کاری مشغولند و بی خبر از اندوه درون تو! بلند می شوی ،نوار می گذاری و ضبط را روشن می کنی . نوای آشنای هر روز تو . صدایی حزن انگیز باآهنگ و ملودی اشک آور .
می زند و می خواند از غم زندگی !از جدایی،از تنهایی ، از بی وفایی … وتو در کنار پنجره ، نگاهت را به دوردست می دوزی .چشمانت پر از اشک می شوند . حس می کنی آنچه که نمی توانی بگویی، یا نمی دانی چگونه بگویی ، وزن و آهنگ، همه را برایت می گوید …
در درونت غوغایی به پا می شود . جدالی در درون . تو را چه می شود ؟از چه رو این همه غصه در دل داری ؟مرور می کنی ، بهانه می تراشی ،پدرت ! مادرت ! خواهرت ! برادرت ! دوستت ! معلمت …حس می کنی از همه ناراحتی .از همه شکوه داری . اما…همه بهانه است ! همه هست و هیچکدام نیست !راستی تو را چه می شود ؟یک علامت سوال در ذهنت می نشیند :"مرا چه می شود ؟”
سن ، سن احساس است . سن آغازین شناخت است .غنچه های شناخت ، دانه به دانه در درونت در حال شکفتن است . چشمه های درونت یک به یک میخواهد سر بیرون آورد و در وجودت جاری شود .
تو عشق را جستجو می کنی ،عاطفه را، دوست داشتن را ،و این همه را در دیگران میجویی!اما دیگران رفتنی اند، نه ماندنی . بی وفایند ، نه با وفا. بی محبت اند ،نه با محبت !خود خواهند ، نه دیگر خواه ! مجازی اند ،نه حقیقی !
اگر دل به دوست خوش داری ، یک سال و دو سال بیش مهمانت نیست .
اگر دل به معلم خوش داری ، او نیز رفتنی است .
اگر دل به نوار خوش داری و از آهنگش دل شاد میکنی ، تمتم شدنی است . مثل مرفین ، لحظه ای آرامشت میبخشد و دیگر هیچ !همه مجازی اند ،نه حقیقی !
پس در این تنگ غروب غم دار ،اگر سراغ هیچکس و هیچ چیز نباید رفت ، پس چگونه باید اندوه دل را سبک کرد ؟ چگونه ؟…
کلید د رد تو در درون توست . باید خویشتن را بشناسی . درد من وتو ، درد همیشه انسان است . انسانی تنها در بستر خشک و یکنواخت و بی فای زندگی !
چشمه ای در درون من وتوست که باید کشفش کرد . باید کاوشش کرد . باید راه ورودی اش را باز کرد و آب زلالش را بر درون جاری ساخت ،که او ماندنی است .
او دوست داشتنی است .مهربان است ،مهربانتر از خود مهربانی ! باوفا است ، با وفا تر از خود وفا !
او مرهم دلهای خسته است …
او شنونده رازهای درون است …
او پرواز دهنده بالهای شکسته است …
او نزدیکتر از هر مونس است …
او شفا بخش دردهای التیام نیافته است …
او دریای مواج عشقهای بی کرانه است …
او ستاره قلب آسمانهای بی ستاره است …
او مهتاب دل شبهای تاریک است …
او مقصد بی پایان پاهای شیفته است …
او زمزمه تنهای نخلستان کوفه است …
اوخدای بندگان مسکین و درمانده است …
او جاودانه است … جاودانه است .